از آگاهی تا عمل
اون یک نکته رو میدونه که وقتی دو نفر آدمهای مهم زندگی هم هستند ریشهی خیلی از جدالها، دعواها و دلخوری هاشون، علاقهای هست که به هم دارند. از میزان مهم بودن دیگری و توقعِ مهمِ بودن برای دیگری. برای همین خیلی از زمانهایی که من به نقطه جوش میرسم و به ابراز خشم و دلخوری میرسم، دلجویی رو با صدای نرمی اینجوری شروع میکنه که آها، تو توقع داشتی من اون لحظه کنارت باشم؟ من نبودم و تو احساس تنهایی کردی؟! دوست داشتی باشم؟! گاهی وقتها از اینکه احساسِ تجربه شدهم داره دیده میشه حس خوبی میگیرم گاهی وقتها هم آمپر میچسبونم که الان هیجان ثانویهی منو جراحی نکن که به هیجان زیربنایی و نیاز پنهان و... در من برسی! سهم خودتو در عصبانی کردنم ببین.
خب حقیقت هم گلایههای آن دیگری مهم فقط با این لنز ترجمه میشه شیرینه گاهی. دوستت دارم و برای همین این چنین نسبت به تو آسیب پذیرم.
ولی تو اون لحظه مهم نیست برای آدم که طرف بدونه که دوستش داری، برات مهمه اون آدم مکث کنه ببینه چی شده که تو اذیتی و به راهکارهایی برسید که نیاز هر دو طرف رو برآورده کنه.
و من هم این نکته رو میدونم که وقتی یه کار اشتباه انجام میده به نظر من. نباید تعمیمش بدم به هیچ و همیشه. که تو «هیچوقت» این نکته رو رعایت نمیکنی! که تو «همیشه» همینی! و منصفانه نیست این رویکرد.
اما این کار رو میکنم خیلی وقتها. و در کنار این، برای اختلاف زمانِ z، ماجرای زمان a رو هم یادآوری میکنم.
خلاصه که آدم خیلی چیزها رو میدونه اما اینکه چطور ازشون استفاده کنه، کی ازشون استفاده کنه، اصلا چه طوری بتونه ازشون استفاده کنه هم خودش داستان دیگری است.
حسن ختام این پست هم این آهنگ از خواجه امیری باشه، که فکر کنم به تعداد دعواها و جراحت هایی که از این ارتباطِ عزیز برداشتم و به تعداد جراحتهایی که به قلبِ آن دیگری وارد کردم گوش دادمش...
کمک کن که رد شیم همین لحظه با هم
من از اشتباهت، تو از اشتباهم...
قراره که بی هم به چی رو بیاریم؟
من و تو به جز هم پناهی داریم...
بیا سمت من باش، تو جنگ با درونم
کمک کن کنارت غریبه نمونم.